پایان اسرائیل؛ فروپاشی از درون

روایت ترور رهبران مقاومت و حمله به ایران

در بخشهایی از کتاب «پایان اسرائیل، فروپاشی از درون» درباره حمله به ایران، و ترور رهبران مقاومت می‌خوانیم:

داستان فلافل

در یک روز ابری و بارانی ماه مارس، نتانیاهو به شمال اسرائیل رفت تا یکی از تندترین منتقدینش را مورد تحسین قرار دهد.

پایان اسرائیل؛ فروپاشی از درون
پایان اسرائیل؛ فروپاشی از درون

حتی طبق استانداردهای موساد، سرویس جاسوسی اسرائیل، مئیر داگان[1] یک شخصیت افسانه‌ای بود. موساد تحت نظارت داگان، عماد مغنیه، یکی از فرماندهان ارشد حزب‌الله را در خیابان‌های دمشق ترور کرد. دانشمندان هسته‌ای ایران را که از خانه به محل کار خود می‌رفتند، ترور کرد. یکی از ژنرال‌های ارشد سوریه، به نام محمد سلیمان، درحالیکه در خانه‌اش در طرطوس ضیافت شامی تدارک دیده بود، به ضرب گلوله کشته شد. در سال 2010، روزنامه الاحرام- بزرگ‌ترین روزنامه دولتی مصر- داگان را «سوپرمن» نامید.

با این حال، داگان پس از بازنشتگی‌اش، فقط یک هدف داشت: رئیس سابق خود. نتانیاهو سال‌های متمادی تهدید می‌‌کرد که به تاسیسات هسته‌ای ایران حمله هوایی خواهد کرد. اما، داگان مانند بخش اعظمی جامعه اطلاعاتی اسرائیل، معتقد بود که چنین اقدامی بسیار نابخردانه است: ایران هنوز سال‌ها از تولید بمب اتم فاصله داشت. او شک داشت که اسرائیل کوچک بتواند به‌طور مؤثر تاسیسات هسته‌ای ایران را که در سراسر این کشور توسعه یافته‌ و برخی از آن‌ها در پناهگاه‌های زیرزمینی بسیار مستحکمی ساخته شدند، از کار بیاندازد. اسرائیل صرفاً می‌توانست برنامه هسته‌ای ایران را به‌طور موقت عقب بیاندازد- و این پیروزی معمولی یک شکست استراتژیک خواهد بود، زیرا پیگیری ایران جهت ساخت سلاح اتمی را توجیه کرده و موجب افزایش سرعت برنامه هسته‌ای ایران خواهد شد. داگان همراه با اشکنازی و یووال دیسکین[2]، روسای ارتش و شین‌بت، آخرین سال حضور خود در دولت را صرف مبارزه با نتانیاهو کرد.

در تابستان 2010، پس از جلسه محرمانه کابینه، نتانیاهو از داگان و اشکنازی خواست تا برای گفتگوی خصوصی بمانند. او می‌خواست که دستور غافلگیر کننده‌ای به آن‌ها بدهد: نتانیاهو به آن‌ها گفت طرحی برای یک حمله آماده کنند تااینکه نیروی هوایی تا پایان تابستان ظرف چند ساعت آماده حمله شود. اشکنازی عقب‌نشینی کرد آن را یک «اشتباه استراتژیک» خواند و هشدار داد که ایران ممکن است از آمادگی‌ها و حمله زودتر باخبر شود. داگان حتی نظر خود را واضح‌تر از اشکنازی بیان کرد. او گفت، «این یک دستور غیرقانونی است.». طبق قانون اسرائیل، کابینه امنیتی باید آغاز جنگ را تأیید کند. نتانیاهو که متوجه شد سه رئیس امنیتی‌اش با این اقدام مخالف هستند، تردید داشت که اکثریت را با خود همراه کند. مخالفت آن‌ها باعث شد که این مسئله از دستور کار خارج گردد.

یک سال بعد این بحث و گفتگوها به سمع و نظر مردم رسید. داگان در سال 2011 و چند ماه پس از بازنشستگی، در جمع حاضران در  دانشگاه عبری گفت، «این احمقانه‌ترین چیزی بود که تاکنون شنیده بودم. این کار می‌توانست با جنگی از جانب ایران همراه شود». او این سخنان را در سخنرانی‌های عمومی متعدد دیگر تکرار کرد. در سال 2012، داگان در مصاحبه با برنامه 60 دقیقه هشدار داد که حمله هوایی باعث می‌شود ایران تل‌آویو را موشک باران کند. او در ادامه بیان کرد «این کار تأثیر ویرانگری بر زندگی روزمره ما خواهد گذاشت. من فکر می‌کنم که اسرائیل به مدت طولانی در یک وضعیت بسیار جدی قرار خواهد گرفت».

داگان به عنوان یکی از منتقدین سرسخت نتانیاهو باقی ماند. کانال 2 در مارس 2015 مصاحبه‌ای با داگان انجام داد، درحالیکه نتانیاهو طی یک سخنرانی جنجالی در کنگره، توافق ایران را به‌شدت مورد انتقاد قرار داد. در یک مقطع، وقتی نخست‌وزیر درمورد پیشرفت ایران در ساخت بمب اتم سخن می‌گفت، داگان زیر لب گفت «مزخرف است». چند روز بعد، او سخنران اصلی در تظاهرات ضد نتانیاهو در چهارراه رابین بود. در آن زمان با بیماری سرطان پیشرفته دست و پنجه نرم می‌کرد؛ چند سال قبل‌تر در بلاروس پیوند کبد انجام داده بود.

نتانیاهو در مدح و ستایش خود همه این‌ها را نادیده گرفت. او لحظه‌ای را به یاد آورد که با رئیس سابق موساد نشسته و به اظهارات جسورانه و حتی بی‌ادبانه او می‌خندیدند. داگان در چند مصاحبۀ پیش از مرگش، درمورد  جلسات متفاوت‌تری با نخست‌وزیر صحبت کرد. او می‌خواست که «داستان فلافل» را بازگو کند. نتانیاهو که به شدت نامطمئن بود، اجرای اقدامات مخفیانه‌ای را تأیید کرد، سپس به دلیل ترس از عواقب بالقوه آن‌ها، سریعاً نظرش عوض شد. داگان بیان کرد بنابراین پس از دیدار با نتانیاهو به جای آنکه او را به خانه‌اش در تل‌آویو برسانم، «برای خوردن فلافل به ماهانه یهودا رفتم» (بازار معروف در نزدیکی دفتر کار نخست‌وزیر). او فلافل درحال خوردن فلافل بود و منتظر تماس تلفنی ناگزیری شد که از او خواسته بود برگردد (برای عملیات پیچیده‌تری که به تفکر و تعمق زیادی نیاز داشت. او به ابوغوش- یک روستای عربی واقع در غرب اورشلیم که به حمص‌هایش ]نوعی غذا[ معروف است- رفت. او گفت، «من هیچ وقت اشتباه نمی‌کردم. او همیشه با من تماس می‌گرفت».

حتی اظهاراتی که پس از مرگش منتشر شد، تندتر نیز بود: او گفته بود، نتانیاهو «بدترین مدیری بود که من می‌شناختم»، مردی که جرات تأیید اقدامات جسورانه را نداشت. 

افریم هالوی[3]، متولد لندن، ویژگی‌های متفاوتی را برمی‌شمارد- خوش‌صحبت، کمی خموده، روزنامه‌ای زیر بغل، اخمی دائمی در چهره‌اش. هالوی در پایان مصاحبه‌مان در یک کافه در تل‌آویو، تلاش کرد تا توجه گارسون را جلب کند. او با لبخند گفت، «می‌بینی، دیگر کسی به من گوش نمی‌دهد».

او در اطلاعات اسرائیل به مدت طولانی کار کرد، اما مهم‌ترین دستاوردهایش (حداقل آن‌هایی ما می‌دانیم) را به عنوان یک دیپلمات کسب کرد. او روابط نزدیکی با پادشاه اردن داشت؛ ارتباطی که به کمک آن توانست واسطه انعقاد پیمان صلح 1994 شود. سه سال بعد، درحالیکه هالوی سفیر اسرائیل در اتحادیه اروپا بود، موساد تلاش کرد تا خالد مشعل، رهبر حماس را در خاک اردن با پاشیدن سم در خیابان شلوغ آمان ترور کند. این توطئه نابخردانه می‌توانست توافق‌نامه شکننده را از بین برد. هالوی به‌منظور آرام کردن اوضاع به آمان اعزام شد. (نتانیاهو باز هم تلاش کرد تا روسای امنیتی خود را مقصر جلوه دهد- این بار دنی یاتوم، ریس موساد؛ هالوی به عنوان رئیس موساد انتخاب شد).

اما هلوی با تمامی تفاوت‌هایی که داشت، به همان نتایجی که داگان دست یافته بود، رسید. هالوی بیان کرد، «در تمام این مدت نه تنها با ایران، بلکه با خاستگاه خود- خاستگاه سیاسی‌اش- می‌جنگید. ]نتانیاهو[ اساساً شخصیت متزلزلی دارد. او عامل ایجاد ترس و واهمه در این کشور است».

درواقع، او در این فکر بود که آیا نخست‌وزیر واقعاً درمورد حمله به ایران مصمم است. نتانیاهو به عنوان یک سیاستمدار اغلب نظرات رأس افراطی مطرح می‌کند تا رضایت رهبران حزب سیاسی خود را جلب کند و اجازه می‌دهد به‌آرامی فرتوت شوند- مانند تلاش‌هایش در جهت تصویب «لایجه دولت یهود»، که پس ا انتخابات 2015، به‌سرعت از دستورکار خارج شد. به گفته هالوی، «این موضوع بی‌سابقه است که اگر نخست‌وزیر، وزیر دفاع و وزیر خارجه هرسه برای یک عملیات تلاش می‌کنند، دیگران به‌راحتی نه خواهند گفت. چیزی که او قلبا باور داشت، این است که او نمی‌خواست این عملیات را انجام دهد. من فکر می‌کنم که این درست است. و بنابراین، کل این بازی بی‌اهمیت بود».


[1] Meir Dagan

[2] Yuval Diskin

[3] Efraim Halevy


دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *